مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
574
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
فاسقا ، فاجرا ، كافرا ، غادرا . « 1 » ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 269 - 270
--> ( 1 ) - يك هفته گذشت كه شريك بن أعور كه از شيعيان مؤمن وسخت متعصب بود ودر جنگ صفين هم با عمار ( ابن ياسر كه شهيد شد ) شاهد ومحارب ومجاهد بود ، بيمار شد . در منزل هانى هم مهمان بود ونزد عبيد اللّه عزت ومقام ارجمند واحترام داشت ؛ همچنين نزد ساير امرا . عبيد اللّه بن زياد به أو پيغام داد كه من امشب براي عيادت تو خواهم آمد . أو ( شريك ) به مسلم گفت : « اين فاسق فاجر امشب به عيادت من خواهد آمد . همينكه نشست ، تو از پشت بيا وأو را بكش وبعد به قصر أمير برو ودر آنجا بنشين ( وامارت كن ) كه هيچكس حايل ومانع نخواهد بود . اگر من از اين درد ومرض نجات يابم ، بشهر بصره خواهم رفت ودر آنجا كارها را سامان خواهم داد وتو را از كارزار بىنياز خواهم كرد . » چون شب فرارسيد ، عبيد اللّه وارد شد . مسلم هم برخاست كه در جاى ديگر مخفى شود . شريك هم به مسلم گفت : « هرگز اين فرصت را از دست مده ! » هانى بن عروه گفت : « خوشايند نيست كه أو در خانهء من كشته شود . » عبيد اللّه وارد شد ونشست . حال شريك وچگونگى بيمارى را از أو پرسيد ومدتي هم طول داد . چون شريك ديد كه مسلم نيامد وحمله نكرد ، ترسيد فرصت از دست برود ، چنين گفت : ما تنظرون بسلمى لا تحيوها * اسقونيها وان كانت بها نفسي يعنى چه انتظار داريد كه به سلمى درود نمىفرستيد ؟ آبم دهيد وسيرابم كنيد ؛ ولو در آن جرعه آب جانم برود . » ( چند بار گفت : آبم دهيد ولو اينكه به مرگم كشيده شود ) . اين كلمه را دو بار تكرار كرد . عبيد اللّه پرسيد : « آيا أو هذيان مىگويد ؟ اين حال چيست ؟ » هانى گفت : « آرى ! قبل از طلوع صبح تاكنون اين حال براي أو عارض شده » ( هذيان مىگويد ) . عبيد اللّه از آنجا خارج شد . شريك گفت : « اى أمير ! مىخواهم تو را وصى خود قرار دهم . » گفته شده : چون شريك آن كلمه را گفت وخود را به هذيان گفتن زد ، مهران غلام عبيد اللّه ( متوجه شد ) به أو اشاره كرد كه برويم . أو هم جست ورفت . شريك به أو گفت : « اى أمير ، من مىخواهم وصيت كنم . » گفت : « من برمىگردم . » مهران به أو گفت : « أو مىخواست تو را بكشد . » پرسيد : « چگونه وحال اينكه من أو را گرامى داشته بودم . آن هم در خانهء هانى وحال اينكه پدرم به أو احسان كرده بود . » مهران گفت : « همان است كه گفتم . » چون ابن زياد رفت ، مسلم از نهانخانه بيرون آمد . شريك به أو گفت : « چرا أو را نكشتى ومانع تو چه بود ؟ » گفت : « دو علت بود : يكى اكراه هانى كه أو در خانهء وى كشته شود . علت ديگر اين است كه على حديثي از پيغمبر روايت كرده : ايمان مانع قتل غافل است ( ترور ) هرگز يك مؤمن ، مؤمن ديگر را نكشد . » هانى به أو گفت : « اگر تو أو را مىكشتى ، يك فاسق ، فاجر ، كافر ، خائن وغدار مىكشتى ( نه مؤمن ) . » خليلي ، ترجمه كامل ، 5 / 119 - 121